بایگانیِ نوامبر 2009
روزمره و مفتضح، خیلی عادی.
امروز بانک بودم. یه چک صد و سی هفت میلیون ریالی دستم بود. باید نقد می کردم. چک مال من نبود. وظیفه ی نقد کردنش با من بود. دوستی به خاطر مسایل امنیتی به نام من چک کشیده بود. چک رو پشت نویسی کردم و دست متصدی باجه دادم. صاحب پول همراهم بود. متصدی باجه من رو پیش معاون شعبه فرستاد. راستش به قیافه ی من نمی خورد کسی صد و سی و هفت میلیون ریال چک به اسمم بکشه. حق داشت. معاون من رو پیش یکی دیگه فرستاد. اون مهربون بود و زیاد به ظواهر اهمیت نمی داد. یه امضا کرد. حل شد. برگشتم پیش متصدی باجه.چک رو دستش دادم. خیلی تحویلم نگرفت. شاید خیلی سر حال نبود. کارت ملی رو پس داد و پول رو شمرد. یه مقدارش رو. فرستادمون پیش اون یکی متصدی تا بقیه ی پول رو بگیریم. خودش هم از اون طرف اومد. به اون یکی یه چیزی گفت. راجع به بقیه ی پول. البته یه سند هم دستش بود. اون یکی بقیه ی پول رو شمرد و دستمون داد. دوستم پول رو شمرد. پول رو برداشتیم و به طرف صندلی های انتظار رفتیم. به دوستم تذکر امنیتی دادم. اون هم گفت که حواسش هست. پول ها رو توی کیفش جا داد و به طرف در بانک راه افتادیم و از اونجا به طرف ماشین…… در رو باز کرد و نشست. در رو برای من باز کرد. نشستم و یه سیگار روشن کردم. یکی دو تا شوخی کردیم. درباره ی پول. گفتم برام شیرینی، یه روزنامه و یه بسته، نه دو بسته سیگار بخر. البته کارت شارژ هم از دهنم پرید. سهوا». راه افتادیم…. چهارراه. دور زدیم. مستقیم. کمی گفت گو. توقف. قرار بود خرید کنیم. گفتم بشین مواظب پول ها باش، من برم یه روزنامه بخرم و برگردم. بعد من میشینم تو برو خرید کن. مکث باشه. از خیابون رد شدم. به دکه رسیدم. یه «اعتماد» دیروز. شماره ی جدید «گلستانه» هم اومده بود. دلم می خواست بخرم. برگشتم، از راه رفته. نشستم، رفت. روزنامه رو باز کردم. مشغول شدم زیر . رو کردم. آدم احساس کسالت میکنه. روزنامه نویسی این بندگان خدا شده عین روزنامه خوندن من. سرگرم خوندن روزنامه بودم، یه جوان نا آراسته اومد کنار در عقب ماشین. توی گوشه ی میدون دیدم بود. دستش رو به طرف دستگیره ی در آورد. در قفل بود. منگ به خودم لرزیدم. مات و مبهوت نگاهش کردم. دستاش رو بالا آورد. دو کیسه توی دستش بود. شاگرد میوه فروشی. آروم شدم. در رو باز کردم. کیسه ها رو توی ماشین گذاشت. تشکر کردم. قدرشناسانه، آنچنان که ااز نجات دهنده ی زندگی تشکر باید کرد. مشغول روزنامه خوندن شدم…… دوستم برگشت. نشست. ماشین رو روشن کرد. دنده عقب. از رانندگیش تعریف کردم. لبخند زد. قسمتی از مسیر اومده رو برگشتیم. به خونه رسیدیم. از ماشین پیاده شدیم. درها رو قفل کرد. همسرم خونه بود. ماجرا رو براش تعریف کردم. مردد بین تعجب، همدردی و خنده گفت: واقعا»؟
Hello world!
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!